تبليغاتX
کوبه
دست نوشته های من

.... از پشت ميز و نيمکت های سفت و سخت مدرسه پرتاب می شويم در صف چراغ های قرمزی که ثانيه ها را لگد می کنند.

کی بزرگ شديم ؟

کی به چراغ قرمز رسيديم ؟

 

در تمام سال های سخت ميز و نيمکت .... خانه به خانه ی لی لی های هميشه ی خدا بازنده .... لا به لای شعرهای از برکردنی تکراری..... سر به زير و تحقير شده پشت لوحه ها و  خط کشی های پر رنگ دفتر نقاشی  آن قدر قد نکشيديم که از خط بيرون نزديم.

 

.... ما عاقبت بزرگ شديم

چشم و گوشمان را بستيم و آموختيم فرياد بزنيم و برانيم.

.... حالا ديگر سال هاست اتومبيلی شده ايم ، با بوقی بر لب و چراغی سوخته در چشم پشت تمام ثانيه های قرمزی که ما را لگد می کنند .

.

.

.

ما با همين قد کوتاهمان باد در گلو انداختيم و بر سکوها و ميزهای افتخار با صدای نا هنجارِ نرسيده مان فرياد زديم و در خيال برای خود چنان هورايی سر داديم تا مبادا به ياد آوريم که سر به زير با شانه هايی سنگين و افتاده از عقده ی حقارت ، چقدر کوچک مانده ايم....

خط کش به دست افتاديم به جان کاغذ های سفيد نقاشی امروز .... تا تمام آنچه کبودی دل و دستمان شد بدرقه ی پاهای لرزانی کنيم که سرخوشانه در کفش های پاشنه دار ما قد می کشند .

 

چه بر سرمان می آوريم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:3  توسط نژلا  | 

از یادداشت قدیمی

صدای کلاغ می آید و عقربه

از دو شروع می شود تا فا که بیشتر نمی رسد بر می گردد...برای تا سی رسیدن خواب های زیادی مانده ببینیم.

با من باش

در راه طلایی تمامی خواب ها تا رویای سی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:25  توسط نژلا  | 

باید ...

 

باید بعد از این همه سال

 

این همه ماه

 

لا به لای آخرین نفس های ولنتاین

 

زیر پتویی سرد و قدیمی پیدایت می کردم که بچه کرده ای

 

 

و تلو تلو خوران خودت را روی زندگی می کشانی ...!

 

 

 

پ ن : سر می خورم زیر پتو .... 19 سال و 5 ماه و 19 روز از آن روز می گذرد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:37  توسط نژلا  | 

آن روز که ستاره مرد تو از همه ی ما جوان تر بودی. سر خوشانه زیر لب آواز می خواندی . بوی عطرت را مدام عوض می کردی و برای شام همیشه یک نوع غذای جدید در آستین داشتی...

باور کن من تقصیر زیادی نداشتم فقط از همان روز بود که فراموش شدم .

حالا نمی دانم چند سال از همه ی آن سال ها گذشته ... من از بوی چرم حالم بد می شود و تو دیگر هیچ آوازی را زمزمه نمی کنی ! رژ قرمزت را جایی از کیفت بیرون انداخته ای و لباس صورتی ات را دیگر نمی پوشی !

من مرده بودم که تو پیر شدی ... دور همان سفره ی کوچک ۴ نفره ی همیشگی چهار زانو نشستیم و تو دستانت را در داغ ترین اجاق دنیا سوزاندی ...!

من اما پیش از این ها خیلی پیش از آن که شیشه ی عطر خالی روی میز گذشته را فریاد بزند و دستورهای آشپزی خاک گرفته ی تحلیل رفتن تو شود برای چشم های تو دعا خواندم .

حالا باز بیا و بگو خدا که با تو سر قهر ندارد .

تو از همه ی ما جوان تر بودی باور کن.

من حالا دیگر این قدر مرده ام که حوصله ی دوست داشتن را هم ندارم !

 

پیرتر از آن هستی که صدای وحشت شبانه ام را بشنوی!

من از شانه به شانه ی این آدم ها می ترسم . از صدایم وقتی که کر نیستند. از زل زل های آدم های غریبه ... از تو .... از پیری ... از مرگ می ترسم .

غربت باد می شود از چشم همه ی این جایی ها دور می زند درد می شود می پیچد در من . در تو که حالا دیگر حسابی پیر شده ای.

فرشته ای بودی و آخرین بار که به دنیا آوردی ام مرده بودم ...!

 

کی سوی چشم هایت را از دست دادی ؟ آخرین زمزمه را کی خواندی که من از نبودنت جا ماندم ..

 

" دنیا با من و تو سر شوخی ندارد عزیزم ! " تو که این جمله را به یاد داری . ها ؟

راست می گفتی .

 

وااای من از پنجره از تنهایی از تو از همین خواب بی وقتت ترس نه ... وحشت دارم !

بیدار شو !من دیگر بدوی ترین آواز های دنیا را از برم ... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:28  توسط نژلا  | 

نگاه کن!

آفتاب از هیچ طرف نتابیده

فقط زمین دو بار دور خورشید چرخیده ...

 

 این جا کسی هزار بار زمستان دیده

و آن جا آب از آب تکان نخورده است ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:25  توسط نژلا  |